غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
575
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
و در خلال اين احوال مذكوره از آنولايت بآذربايجان شتافته ملحوظ عين عاطفت امير قرا يوسف گشت و بعد از چند روز كه در تبريز بعيش و نشاط اوقات گذرانيد باتفاق امير بستام جاگير و بدلالت قاضى احمد صاعدى عازم اصفهان شد ميرزا عمر شيخ بن ميرزا پير محمد و امير سعيد برلاس و امير جلبانشاه كه در آن بلده بودند پس از تحقيق اين خبر به نيت قتال از شهر بيرون رفتند اما بىآنكه قدم در ميدان جدال نهند عنان بصوب يزد تافتند زيرا كه داروغه آنجا دم از مخالفت ميرزا اسكندر ميزد و امير فاضل از ميرزا عمر شيخ مفارقت اختيار كرده در قصر زرد كيفيت حادثه را بعرض ميرزا اسكندر رسانيد و آن جناب كه عزيمت يزد داشت يورش اصفهان را اولى دانسته عنان عزيمت بدانطرف تافت و امير صديق و امير كيومرث و امير بيان را از عقب ميرزا عمر شيخ و اتباع او فرستادند و طايفه در حدود يزد به يكديگر رسيده دست به تير و خنجر بردند و اسكندريان غالب آمده امير جلبانشاه بايشان پيوست و ديگران راه خراسان پيش گرفتند و بعد از وصول ميرزا رستم را تحريك نمودند تا از حضرت خاقان سعيد اجازت طلبيده متوجه اصفهان گردند اما ميرزا اسكندر چون نزديك باصفهان رسيد سلطان معتصم موكب اسكندرى را استقبال نموده در حوالى آتشگاه آن دو سپاه كينهخواه بهم رسيدند و آتش حرب اشتعال يافته بعضى از اصول و اعيان فارس بسلطان معتصم پيوستند و به آن جهة اصفهانيان دلير گشته تا نزديك قول ميرزا اسكندر را راندند اما آخر الامر نسيم نصرت و برترى بر پرچم علم اسكندرى وزيده هواخواهان دودمان مظفرى روى بوادى فرار آوردند و اكثر كلانتران سپاه عراق و آذربايجان اسير و دستگير شده سلطان معتصم منهزم بكنار جوئى رسيد و خواست كه اسب از آنجا بجهاند چون او جوانى عظيم الجثة بود خود را نتوانست نگاهداشت و بر قفا افتاده يكى از لشگريان شيراز بوى رسيد و هم در كنار آب شعلهء حياتش به آب تيغ فرو نشاند با وجود اين حال قاضى نظام الدين احمد صاعدى عصائه عصيان بر پيشانى بسته ابواب شهر اصفهان بر روى ميرزا اسكندر نگشاد بنابران خرابى تمام در ظاهر آن بلده روى نمود و در آن اثنا ميرزا رستم بحدود آن شهر رسيده قاضى احمد با ساير سرداران دار الملك عراق آن جناب را استقبال كردند و به شهر درآوردند ميرزا اسكندر بعد از استماع اينخبر متوجه شيراز گشت و مقارن آنحال امراء او كه به طرف يزد رفته بودند و بمحاصره مشغول بودند آن بلده را فتح نمودند و آن جناب امير يوسف خليل را بحكومت آن مملكت فرستاد عرضه داشتى نزد خاقان سعيد ارسال داشت و اظهار اطاعت و انقياد نموده التماس كرد كه از برادران هركرا صلاح دانند بدينجانب فرستند تا ممد و معاون يكديگر باشيم آنحضرت ايلچى او را نوازش فرموده ميرزا بايقراء بن ميرزا عمر شيخ را با طبل و علم و خيل و حشم نزد ميرزا اسكندر روانه ساخت و بوى نوشت كه ما مضمون همان سنت عضدك باخيك را ملاحظه فرموده برادر ترا كه آثار نجابت و اقبال بر ناضيهء احوال خجسته مآلش لايح است بآنجانب فرستاديم لايق آنكه نسبت به او لوازم اخوت و مودت بجاى آورى تا عقد